شنبه 19 فروردین 1391
نویسنده: شیخ معصومه |
طبقه بندی:اجتماعی، حرف های دلتنگی،
زن با مرد مساوی است؛ زن در معدن زغالسنگ کار میکند تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن ساعتها به دور از فرزندان و برای خدمت به مردم! کار میکند تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن فستفود را جایگزین پخت غذا میکند تا در عدمِ گذرانِ زمان در آشپزخانه با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن با افتخار کف مغازه را طی میکشد و شیشههای ویترین را برق میاندازد تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن ماشینهای سنگین را در بیابانها میراند تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن تا دیروقت بدون ترس در خیابانها رفت و آمد میکند تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن در مسابقات رالی شرکت میکند تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن لباسهای مردانه میپوشد تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن برای سهیم شدن در تجارت جهانی، نقش مهمی در تبلیغات ایفا میکند تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن کفشهای خیلی پاشنه بلند به پا میکند تا حتی قَدش با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن ریحانه بودنش را نادیده میانگار تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن عفاف را دفن میکند و حجاب را رنگ بی رنگی میزند تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن به تنهایی با دوستانش به مسافرت میرود تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن زیر بار مسئولیت ازدواج نمی رود تا به ظاهر آزاد باشد تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن تمام تکالیفش را زیر پا میگذارد تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن عقل را جایگزین احساس میکند تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن حتی شاید در انسانیت و رعایت تقوا با مرد مساوی باشد!
دوشنبه 3 بهمن 1390
نویسنده: شیخ معصومه |
طبقه بندی:اجتماعی، مذهبی،
با لبخند به او نزدیک شدم. با تلفن همراهش صحبت
می کرد. وقتی انتظارم را دید، صحبتش را قطع کرد و چشمانش را با نگاهی پرسشگر به من
دوخت.
سلام کردم.
جواب داد.
پرسیدم: فکر نمی کنی پوششت برای این جا مناسب
نیست؟
نگاهی به سرتاپای خود انداخت(شال کوتاهی بر سر،
لباس سفید تنگ و بسیار کوتاهی بر تن و شلوار لی تنگی به پا داشت)، کمی شالش را جابه
جا کرد و گردن خود را پوشاند و پرسید:
خوب شد؟

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
مساله فقط شال و گردنت نیست!
نگاهی به سرتاپایم کرد و گفت:
آها! باید چادر سر کنم؟
گفتم: چادر سر می کنی یا نمی کنی، بالاخره پوششت
باید طوری باشد که بپوشاندت.
«چشم» ای گفت و صحبت با تلفن همراهش را از سر
گرفت.
چند قدم دور نشده بودم که خانمی حدودا 50 ساله و
چادری، با حالتی کاملا تهاجمی راهم را بست و در دفاع از دختر پرسید: چیزی شده؟
گفتم: نه! و رد شدم.
اصلا دلم نمی خواهد حضور آن دختر را نقشه ی یک
باند فساد بدانم!
اصلا دلم نمی خواهد آن زن، نقشه شان را زیر
چادرش مخفی کند!
اصلا دلم نمی خواهد تصور کنم که اگر با آن زن
صحبت می کردم و مسلما او صدایش را بالا می برد، همه دورمان جمع می شدند و مرا متهم
می کردند که «چرا چیزی به او گفتی؟ به تو چه ارتباطی دارد!»
اصلا دلم نمی خواهد که در جامعه، معروف، منکر
شود و منکر، معروف.
اصلا دلم نمی خواهد مردم، امر به منکر کنند و
نهی از معروف!
اصلا دلم نمی خواهد...
پنجشنبه 17 آذر 1390
نویسنده: شیخ معصومه |
طبقه بندی:مذهبی،
برای بار سوم ندا آمد کیست که این بندگان را از ما بخرد؟
این بار حسین(علیه السلام) تمام قامت ایستاد و فرمود:
پروردگارا! من حاضرم!
عالم ذر بود. همه ی بندگان به صف ایستاده بودند.
ندا آمده بود که امت آخرین پیامبرم، بهترین امت ها هستند، اما برخی از آن ها مرتکب معصیت می شوند. کیست که این بندگان را از ما بخرد؟ و حسین(علیه السلام) تمام قامت ایستاده بود.
- برای خریدن آن ها از ما چه داری که بدهی؟
- جان، عزیزترین متاعی است که هر بنده ای دارد، حاضرم جانم را بدهم.
- برای خریدن زنان آنان چه می دهی؟
- حاضرم ناموسم به اسارت رود.
- برای کودکانشان چه داری؟
- حاضرم کودکم را قربانی کنم.
- برای جوانانشان چه می کنی؟
- جوانم را به میدان می فرستم در حالی که می دانم دشمن او را قطعه قطعه می کند.
و این گونه، حسین(علیه السلام) تمام قامت ایستاد برای خریدن و آزاد کردن من و تو...
اقتباسی آزاد از کتاب شعشعه الحسینیه
جمعه 20 آبان 1390
نویسنده: شیخ معصومه |
طبقه بندی:مذهبی، حرف های دلتنگی،
هیچ کس به من نگفت
قلب ها هم مانند شمشیر
زنگار می گیرند
و روایات
زنگار قلب ها را از بین می
برند
فَإِنَّ الْحَدِیثَ جِلَاءُ
الْقُلُوبِ إِنَّ الْقُلُوبَ لَتَرِینُ كَمَا یَرِینُ السَّیْفُ وَ جِلَاؤُهُ الْحَدِیث(1)
هیچ کس به من نگفت
اهل بیت(علیهم السلام) از
ما خواسته اند
که دور هم بنشینیم و
روایت بخوانیم و
حظ وافر ببریم
تَذَاكَرُوا وَ تَلَاقَوْا
وَ تَحَدَّثُوا (2)
هیچ کس به من نگفت
احکام دین یکی است،
راه هایش مستقیم و روشن است،
و تنها راه سعادت
قدم گذاشتن در این راه است
أَلَا وَ إِنَّ شَرَائِعَ
الدِّینِ وَاحِدَةٌ وَ سُبُلَهُ قَاصِدَةٌ(3)
هیچ کس به من نگفت
ارزش یک روایت
از دنیا و هر چه در آن است،
حتی از طلا و نقره،
بالاتر است
لَحَدِیثٌ وَاحِدٌ فِی حَلَالٍ
وَ حَرَامٍ تَأْخُذُهُ عَنْ صَادِقٍ خَیْرٌ مِنَ الدُّنْیَا وَ مَا حَمَلَتْ مِنْ ذَهَبٍ
وَ فِضَّة(4)
هیچ کس به من نگفت
منزلت و جایگاه من
نزد اهل بیت(علیهم السلام)
به مقدار
روایاتی است که می دانم
اعْرِفُوا مَنَازِلَ شِیعَتِنَا
عَلَى قَدْرِ رِوَایَتِهِمْ عَنَّا وَ فَهْمِهِمْ مِنَّا (5)
پی نوشت:
(1) بحارالانوار/ج2/ص152
(2) بحارالانوار/ج2/ص152
(3) نهج البلاغه/خطبه120
(4) بحارالانوار/ج2/ص146
(5) بحارالانوار/ج2/ص148
دوشنبه 16 خرداد 1390
نویسنده: شیخ معصومه |
طبقه بندی:روزنوشت،
پیش تر ها فعال تر بودم؟
اولویت هایم عوض شده؟
سرم شلوغ شده؟
به اینترنت دسترسی ندارم؟
...
...
...
شاید بعضی از گزینه ها درست باشد
اما
هم سنگر!دلت قرص باشد
به فضل الهی در سنگری دیگر، سخت در حال مبارزه ام...شاید زمان هایی هم به سنگر قدیمی ام سرکشی کردم...
برایت دعا می کنم، برایم دعا کن* از همه ی همسنگری ها ممنونم و اگر به سنگرشان سر نمی زنم، شرمنده!
* امثال کسانی که پیام های ... می گذارند که فقط و فقط بوی عناد می دهد(نه جهل)، بدانند! هیچ غلطلی نمی توانند بکنند!
یکشنبه 18 اردیبهشت 1390
نویسنده: شیخ معصومه |
طبقه بندی:مذهبی،
جنگ برای دیروز و امروز نیست،
یک جنگ تاریخی است.
از آن جا شروع شد که
ابلیس، در مقابل
حریم کبریایی، برای خود حریمی قائل شد.
(1) خداوند امر به سجده کرد، و او استکبار ورزید.
و این آغاز جنگ بود...
و جنگ سال هاست که ادامه دارد.
بین
اولیای نور و
اولیای ظلمت؛
(2) بین
سپاه عقل و
سپاه جهل؛
(3) بین
فطرت و
هوای نفس؛
جبهه ی حق به دنبال خضوع است و جبهه ی باطل به دنبال استکبار.
اولیای نور دعوت می کنند و فطرت پاسخ می دهد؛
اولیای ظلمت دعوت می کنند و نفس پاسخ می دهد.
اولیای نور را یکی پس از دیگری ...
گروهی کشته شدند
و گروهی اسیر
و جمعی دور از وطن
(4) و این جنگ تاریخی هم چنان بین این دو جبهه ادامه دارد...
(1) بقره/ 34
(2) بقره/257
(3) جلد 1 اصول کافی/ کتاب عقل و جهل/ مراد 75 لشکر عقل و 75 لشکر جهل است
(4) فرازی از دعای ندبه
سه شنبه 9 فروردین 1390
نویسنده: شیخ معصومه |
طبقه بندی:مذهبی، اجتماعی،
قومی در خود تغییری ایجاد کردند، خداوند تغییر را برای آن قوم رقم زد.
سی و دو تغییر از زمستان به بهار بر آن قوم گذشت...
آرمان های قوم ریشه دواندند.
شاخه هایش فرو رفتند در چشمان استکبار.
برگ هایش فرش راه شدند برای تغییری جهانی.
قد کشیدند و قد کشیدند.
قوم ها یکی پس از دیگری، پس از سی و دو بهار، این تغییر را برای خود خواستند، شدند:
مصر، تونس، یمن، اردن، بحرین، ...هر کدام نهالی کاشتند،
که قد خواهد کشید
و درختی تنومند خواهد شد
و تغییر جهانی را رقم خواهند زد، ان شاالله.
می خواهند که از ریشه در آروند این نهال را، می خواهند پیوند آلوده بزنند به آن، می خواهند شاخه هایش را نابود کنند و نمی دانند:
و لا تحسبن الله غفلا عما یعمل الظالمون انما یوخرهم لیوم تشخص فیه الابصارو مپندار که خدا از کردار ستمکاران غافل است، بلکه کیفر ظالمان را برای روزی به تاخیر می افکند که چشم ها در آن از شدت ترس خیره و حیران است.(ابراهیم/42)
دوشنبه 2 اسفند 1389
نویسنده: شیخ معصومه |
طبقه بندی:مذهبی، حرف های دلتنگی،
اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَكَ لَمْ أَعْرِفْ رَسُولَكَ اى خدا تو مرا به خود شناسا كن كه اگر تو شناسایم به خویش نفرمایى رسولت را نخواهم شناخت
اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی رَسُولَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسُولَكَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَكَ اى خدا تو رسولت را به من بشناسان و گرنه حجتت را نخواهم شناخت
اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی حُجَّتَكَ ضَلَلْتُ عَنْ دِینِی خدایا تو حجتت را به من بشناسان و گرنه از دین خود گمراه خواهم شد
* در این روز میلاد پیامبر رحمت، دعا کنیم...
سه شنبه 19 بهمن 1389
نویسنده: شیخ معصومه |
طبقه بندی:اجتماعی، حرف های دلتنگی،
نمی دانم نفَس من بیش تر می گیرد، وقتی تو را این گونه می بینم، یا نفَس تو، وقتی مرا این گونه می بینی.
نمی دانم دل من بیش تر می شکند، وقتی دلت را این گونه حس می کنم، یا دل تو وقتی دل هم را نمی فهمیم.
نمی دانم چشمان من بیش تر بارانی می شود، وقتی مسیر چشمانت را تعقیب می کنم، یا چشمان تو وقتی به چشمان مبهوت من می نگرد.
نمی دانم عقل من بیش تر آشفته می شود، وقتی تلاش می کنم راهی بیابم برای عقل تو، یا عقل تو وقتی دلیل من را عقلی نمی داند.
پیش ترها، گاهی، مرا، می کشتی، اما این روزها، بارها، مرا، تا مرگ، می بری، وقتی فکر می کنم که چه بر تو و در فکر تو گذشته است که ظاهرت را این گونه ساخته ای؟!
پیش تر، گاهی، نمی توانستم مسیر این پرسش کُشنده را طی کنم، اما این روزها، بارها از خود می پرسم،
من، به این کوچکی، به این کمی، وقتی این گونه دلتنگ شوم؛
رهبرم...
چه گونه دلتنگ می شود؟
امامم...
چه گونه دلتنگ می شود؟
خدایم...
خداوندا، یاری اش کن که دست از این خود کُشی و دیگر کُشی بردارد!
*شرمنده ام که در این روزهای بزرگ، متنم این چنین دلتنگ است!
چهارشنبه 22 دی 1389
نویسنده: شیخ معصومه |
طبقه بندی:اجتماعی، حرف های دلتنگی،
کوتاه و مختصر: اسمش بهاره است، 21 سال دارد، ساکن تهران است. boyfriend اش گفته:«دیگر تو را نمی خواهم». تا به حال چندین بار خودکشی ناموفق داشته است.
زندگی بهاره ر امی توان در این دو خط خلاصه کرد آیا؟ همین دو خط ناقابلی که دقیقا از نهم دی ماه، زندگی من و مریم- مریم اسم دوستم است- را مختل کرده است.
مریم برای شرکت در تجمع سالگرد یوم الله 9 دی می رود. چطور بماند، اما دختری را می بیند با ظاهری کاملا امروزی- به همان معنایی که امثال ما درست نمی دانیمش- اما حالی کاملا آشفته.
حال دختر- همان بهاره ی 21 ساله- خیلی بد است. مریم چند ساعتی را با او به گفت و گو می نشیند.
پدر و مادرش سال هاست از هم جدا شده اند. خودش هم بیش تر عمرش را در آلمان و ترکیه سپری کرده و سه سال و شش ماه است به ایران- تهران- برگشته است. دقیقا از سه سال و سه ماه پیش هم با حامد بوده است و حالا حامد گفته است:«دیگر تو را نمی خواهم!»
دستانش و جای تیغ های بر رگ خورده را که مریم دیده بود، به قول خودش بخشی از روحش جدا شده بود؛ چند روزی است قلب مریم درد می کند.
بهاره چند مرتبه با مریم تماس گرفته. آخرین بار حالش خیلی بد بوده، متوجه نبوده چه می گوید و مریم برای چهل روزی که نماز او قبول نخواهد شد- همان نمازی که بهاره هنوز الفبایش را نمی داند- اشک ریخته است.
من و مریم برای بهاره نذر برداشته ایم و به نوبت از هم می پرسیم:
یعنی چند نفر مثل بهاره وجود دارند و بعد که خوب دلمان شکست دعای فرج را با نگاهی تازه می خوانیم:
الهی عظم البلا...
چهارشنبه 8 دی 1389
نویسنده: شیخ معصومه |
طبقه بندی:مذهبی، اجتماعی،
قلبم به روشنی گواهی می دهد که هیچ شیوه ی دیگری، جز
ولایت فقیه، قادر به اداره ی دنیا نیست.
(1)قلبم به روشنی گواهی می دهد که علم های به مخالفت برآمده، علم های برحقی نیستند، باطل اند!
(2)قلبم به روشنی گواهی می دهد که همه ی سرزمین ها نشانه ی کرب و بلا را دارند و همه ی روزها خون گریه می کنند.
(3)قلبم به روشنی گواهی می دهد که شیطان دام گسترده است، از ازل تا ابد و این روزها و این سال ها سخت می خندد!
(4)این ابتدای راه است! که گواهی قلب کافی نیست:
آنكه منكَر را با قلب و دست و زبانش انكار نكند، مردهاى است میان زندگان!
(5) گاهی باید برای این زنده ماندن چراغ دست گرفت و نور انداخت بر تاریکی ها تا به اشتباه روشنایی نپندارندشان.
(6) گاهی باید نرم جنگید
(7). گاهی هم باید فریاد زد در 9 دی ها:
«روز نهم دىِ امسال هم از همین قبیل است. نهم دى با دهم دى فرقى ندارد؛ این مردمند كه ناگهان با یك حركت - كه آن حركت برخاسته از همان عواملى است كه نوزدهم دىِ قم را تشكیل داد؛ یعنى برخاسته ى از بصیرت است، از دشمنشناسى است، از وقتشناسى است، از حضور در عرصه ى مجاهدانه است - روز نهم دى را هم متمایز میكنند.
مطمئن باشید كه روز نهم دىِ امسال هم در تاریخ ماند؛ این هم یك روز متمایزى شد. شاید به یك معنا بشود گفت كه در شرائط كنونى - كه شرائط غبارآلودگىِ فضاست - این حركت مردم اهمیت مضاعفى داشت؛ كار بزرگى بود. هرچه انسان در اطراف این قضایا فكر میكند، دست خداى متعال را، دست قدرت را، روح ولایت را، روح حسین بن على (علیه السّلام) را مىبیند. این كارها كارهائى نیست كه با ارادهى امثال ما انجام بگیرد؛ این كار خداست، این دست قدرت الهى است؛ همان طور كه امام در یك موقعیت حساسى - كه من بارها این را نقل كردهام - به بنده فرمودند: «من در تمام این مدت، دست قدرت الهى را در پشت این قضایا دیدم». درست دید آن مرد نافذِ بابصیرت، آن مرد خدا.
در شرائط فتنه، كار دشوارتر است؛ تشخیص دشوارتر است. البته خداى متعال حجت را همیشه تمام میكند؛ هیچ وقت نمیگذارد مردم از خداى متعال طلبگار باشند و بگویند تو حجت را براى ما تمام نكردى، راهنما نفرستادى، ما از این جهت گمراه شدیم. در قرآن مكرر این معنا ذكر شده است. دست اشاره ى الهى همه جا قابل دیدن است؛ منتها چشم باز میخواهد. اگر چشم را باز نكردیم، هلال شب اول ماه را هم نخواهیم دید؛ اما هلال هست. باید چشم باز كنیم، باید نگاه كنیم، دقت كنیم، از همه ى امكاناتمان استفاده كنیم تا این حقیقت را كه خدا در مقابل ما قرار داده است، ببینیم.»
(8)(1) آیین ولایت مداری/سخنرانی حجت الاسلام پناهیان/محرم 89 (2)
بیانات امام خامنه ای در خطبه های نماز جمعه ی تهران 20 شهریور 88(3) کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا
(4) قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ / سوره ص آیه 82
(5) امام علی علیه السلام: مَن تَرَكَ إنكارَ المُنكَرِ بِقَلبِهِ و یَدِهِ و لِسانِهِ فَهُوَ مَیِّتٌ بَینَ الأحیاءِ/ تهذیب الأحكام، ج 6، ص 181
(6)بیانات امام خامنه ای در دیدار با اعضای شورای هماهنگی تبلیغات/29 دی ماه 88(7) بیانات امام خامنه ای در دیدار با جمع کثیری از بسیجیان/ 4 دی ماه 88(8) بیانات امام خامنه ای در دیدار با مردم قم/19 دی ماه 88
پنجشنبه 18 آذر 1389
نویسنده: شیخ معصومه |
طبقه بندی:مذهبی، اجتماعی،
خوب باشم، خوب باشی، خوب باشیم!
خوب که باشم، باید از تو نیز بخواهم که خوب باشی.
خوب که باشی، باید دست مرا نیز بگیری تا خوب باشم.
خوب که باشیم، باید خوبی را از هم طلب کنیم، خوبی را به هم امر کنیم.

او که این روزها دلمان در کرب و بلایش طوفانی است، عین خوبی و نور بود.
او که این روزها چشمانمان را سخت بارانی کرده است، رفت تا خوبی بماند.
او که این روزها وجود ما را به تب و تاب کشانده است، قیام کرد برای امر به خوبی ها و نهی از بدی ها.
«من نه به دلیل خودخواهى یا خوشگذرانى یا فساد و یا ستمگرى از مدینه خارج مىشوم، بلكه هدفم اصلاح در امت جدم است و خواستهام امر به معروف و نهى از منكر مىباشد.میخواهم به سیره و قانون جدم و پدرم، على بن ابى طالب، عمل كنم. هر كس این حقیقت را از من بپذیرد [و از من پیروى كند] راه خدا را پذیرفته است و هر كه مرا رد كند[ و از من پیروى ننماید]، با صبر و استقامت راه خود را پى خواهم گرفت تا خدا میان من و افراد حكم كند كه اوبهترین داوران است.»(1)
خوبی ها، ما را بالا می برد.
بدی ها، ما را نابود می کند.
من و تو اگر هم را به خوبی امر نکنیم و در مقابل بدی سکوت کنیم، کرب و بلا هر روز و هر لحظه تکرار (2)می شود، نابود می شویم!
«آنكه منكَر را با قلب و دست و زبانش انكار نكند، مردهاى است میان زندگان.»(3)
(1) مقتل الحسین، ص156
(2) کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا
(3) تهذیب الأحكام، ج 6، ص 181
دوشنبه 24 آبان 1389
نویسنده: شیخ معصومه |
بیست و هفتمین روز مهرماه سال هزارو سیصدوهشتادونه(روز نخست)
می خواهم بنویسم آقا از آمدنت! اما دلتنگم! دل یاری نمی کند! کلمات
یاری نمی کنند! دلتنگ آن انتظار شیرینی ام که می دانستم به پایان می رسد و دلتنگ
از خود، که تمرین نکرده ام انتظار حقیقی را!

دلتنگ آن نگرانی ای که نکند همه چیز روبه راه نباشد برای آمدنت، و
دلتنگ تر، وقتی باز تکرار می کنم با خود سهم من چیست از آماده نبودن خیلی چیزها
برای به پایان رسیدن حقیقت این انتظار طولانی!
آقا! آمدنت حکایتی داشت با دل ما!
(استقبال، دیدار عمومی،بیانات)
بیست و هشتمین روز مهرماه سال هزارو سیصدوهشتادونه(روز دوم)
من چه کنم و چه گونه خضوع کنم در برابر پدر و مادر شهیدانی که- آقا-شما- این گونه می نگری آنان را و ادب می کنی در مقابلشان؟
"عزیزان من! مسئلهى شهادت بسیار مسئلهى عمیقى است؛ مسئلهى مهمى است. مردم
ما با ایمانشان، با احساسات دینىشان، با شجاعتشان، این مسئله را در عمل
بین خودشان حل كردند؛ شهید دادند و پدر مادرهائى بودند كه بر شهیدانشان
حتّى گریه هم نكردند؛ خانوادههائى بودند كه در مراسم ختم شهیدانشان لباس
شادى پوشیدند؛ بنابراین از لحاظ عملى در ذهن مردم حل شد؛ لیكن ما خیلى
میدان داریم براى اینكه دربارهى شهادت فكر كنیم.

اگر در یك جمله بخواهیم مسئلهى شهادت و اهمیت آن را بیان كنیم، باید
بگوئیم اعتقاد به شهادت، باور به عظمت شهیدان براى یك ملت، عمق معنوى شخصیت
و هویت آن ملت است. چطور میشود كه یك ملت در چشم مردم دنیا با عظمت شناخته
شود؟ چطور میشود كه یك ملت به جاى اینكه از عوامل گوناگون سیاسى دنیا
تأثیر بپذیرد، بر روى همهى حوادث دنیا اثر میگذارد؟ چطور یك ملتى به چنین
مقامى دست پیدا میكند؟ چطور میشود كه یك ملت بدون اینكه ابزارهاى پیچیدهى
نظامى داشته باشد و بدون اینكه امكانات تبلیغاتى وسیعى داشته باشد، آنچنان
در دنیا و در میان ملتها اثر میگذارد كه ملتها مجذوب او میشوند؟"
(دیدار با خانواده ی شهدا و جانبازان، بیانات)
بیست و نهمین روز مهرماه سال هزارو سیصدوهشتادونه(روز سوم)
طلبه بودم- آقا-
دیدار با طلبه ها بود!
درها بسته شد و من، ما... ماندیم...ماندیم...
من و دل راه را بر چشم گشودیم!
و من لابه لای نکته ی آخر، هویت ام را به جستجو نشستم...

" نكتهى آخر در مورد پدیدهى خواهران طلبه است؛ خیلى پدیدهى عظیم و مباركى
است. هزاران عالم، پژوهشگر، فقیه و فیلسوف در حوزههاى علمیهى خواهران
تربیت شوند؛ این چه حركت عظیمى خواهد بود. ببینید نگاه دنیاى مادى نسبت به
پدیدهى زن و جنس زن چه نگاه بدى است، چه نگاه تحقیرآمیزى است، چه نگاه
منحرفانهاى است. حضور دانشمندان اسلامى زن در عرصههاى مختلف - مثل حضور
دانشمندان فرزانه و فهمیدهى دانشگاهى زن كه متدین و متشرع هستند - اثرات
بسیار عظیمى را در دنیا میگذارد؛ براى انقلاب آبروست. بانوان باید خوب درس
بخوانند. البته هدف نهائى درسخواندن بانوان، تنها مجتهد شدن یا فیلسوف شدن
نیست - ممكن است عدهاى علاقهاش را داشته باشند، استعدادش را داشته
باشند، وقتش را داشته باشند، عدهاى هم نه - آشنائى با معارف اسلامى و
قرآنى است كه میتواند براى خود آنها و براى دیگران مورد استفاده قرار
بگیرد."

متن تصویری زیر، هدیه ای اختصاصی به آن دسته از طلابی است که به دردی بیش تر، برای حرکت، احساس نیاز می کنند!

(دیدار با طلاب، فضلاء و اساتید حوزه ی علمیه ی قم، بیانات)
سی اُمین روز مهرماه سال هزارو سیصدوهشتادونه(روز چهارم)
"یعنی آقا الان کجا هستند؟ آقا الان چه می کنند؟" سوال دلنشین این چند روزه مان شده بود و تمرین ...

آقا! نجوا و تجدید عهد در مسجد مقدس جمکران را چگونه تفسیر کنم؟!
آقا! شیخان و گلراز را گلباران کردید!

اولین روز آبان ماه سال هزارو سیصدوهشتادونه(روز پنجم)
شرمنده ام از ساعات خواب شبانه ام آقا! بیداری شما، خوابمان را مایه ی خجلت می کند!
گاهی استثنا می شوند "ناس" از " الناس نیام و اذا ماتوا انتبهوا" و شما از استثناهای همه گونه بیدار تاریخی.
دومین روز آبان ماه سال هزارو سیصدوهشتادونه(روز ششم)
"اگر ما براى زنده بودن، فعال بودن، بااراده بودن، هدفدار بودن، رو به جلو
بودن این نظام هیچ دلیل دیگرى نمیداشتیم جز حضور میلیونها جوانِ پرشورِ
مؤمنِ صادقِ بابصیرت در سراسر كشور زیر عنوان بسیج، همین كافى بود براى
اینكه نشان بدهد این نظام و این حركت عظیم ملت ایران در برابر پیچیدهترین
توطئهها و خطرناكترین حركتهاى دشمن آسیبناپذیر است. البته این شعار
نیست؛ یك حرف متكى به استدلال منطقى است."

(دیدار با بسیجیان، بیانات)
سومین روز آبان ماه سال هزارو سیصدوهشتادونه(روز هفتم)
عمق این مطلب را شاید من متوجه نشوم، اما طلبه ای که از کشوری دور است و با فارسی دست و پا شکسته ای می گوید:" این خیلی حرف بزرگی است که کسی بگوید من پدر شما هستم." مطلب را خوب متوجه می شود.
"طلاب و فضلاى غیر ایرانى بدانند كه آنها در ایران اسلامى غریبه نیستند. شما
حتّى مهمان هم نیستید، شما صاحبخانهاید. شما فرزندان عزیز من هستید. ما
مقدم این پروانههاى عاشق را كه به شوق فراگیرى معارف اسلام ناب به این
دیار سفر كردهاند، گرامى میداریم. ما وظیفهى خودمان میدانیم كه شما
عزیزان را در حد توان خودمان، از آنچه كه از معارف اسلام ناب و معارف
اهلبیت (علیهمالسّلام) در اختیار ماست، برخوردار كنیم."

پیامکی که در این روز سخت بر دل نشست:" هفتمین شبی است که دست مجروحش به سوی آسمان قم بلند می شود... و عجل فرجه"
(دیدار با طلاب خارجی، بیانات)
چهارمین روز آبان ماه سال هزارو سیصدوهشتادونه(روز هشتم)
آقا! اعتراف به یک حقیقت! غبطه خوردم به حال دانشجویانی که در حضور شما صحبت کردند و چشم به شما دوختند و اشک امانشان نداد و شما مهربانانه ...
آقا! می شد که امروز باشم در میان ستارگانتان، هدیه را به ستاره ای دیگر هدیه دادم، باشد تا تشنه بمانم...

"من میخواهم به شما جوانها عرض كنم؛ شما براى اینكه ایران اسلامى را بسازید،
یعنى هم ملت و میهن عزیز و تاریختان را سربلند كنید، هم وظیفهى خودتان را
در مقابل اسلامِ باعظمت انجام دهید - كه امروز اگر كسى براى سربلندى ایران
اسلامى تلاش كند، هم به میهن خود، به ملت خود، به تاریخ خود خدمت كرده
است، هم به اسلام عزیز كه مایهى نجات بشریت است، خدمت كرده - باید بیدار
باشید، باید هوشیار باشید، باید در صحنه باشید، باید بصیرت را محور كار
خودتان قرار دهید. مواظب باشید دچار بىبصیرتى نشوید."
(دیدار با جوانان و دانشجویان، بیانات)
پنجمین روز آبان ماه سال هزارو سیصدوهشتادونه(روز نهم)
دعا کنید آقا برای ایمانمان و دعا کنید برای مسئولینمان در گره گشایی!
"اگر شما مىبینید پاسخ مردم به این همه تلاش خصمانه، اینجور پرشور و
باشكوه است - این حماسهاى كه مردم قم در این چند روز به وجود آوردند و
نشان دادند - این به خاطر بیدارى این مردم است، نشانهى عمق نفوذ و رسوخ
ایمان در این دلهاست؛ والّا دشمن هیچى كم نگذاشته است. توجه به قم زیاد
است. باید كارى كرد كه این تبلیغات خنثى شود؛ و این از راه خدمت به مردم و
كمك به مردم، شناسائى مشكلات حقیقى این شهر و این مردم امكانپذیر است. لذا
امروز در این جلسه و در حضور شما مسئولین محترم، عمدهى توصیهى من همین
است كه هرچه میتوانید، براى خدمت به این مردم، براى گشودن گرهها از زندگى
این مردم تلاش كنید."

(دیدار با مسئولان اجرایی، بیانات)
ششمین روز آبان ماه سال هزارو سیصدوهشتادونه(روز دهم)
آقا! چه سری است که می مانید؟!
"فقط به خاطر شماست که مانده ام."
آقا! آقا! سرّ اش گر چه در فهم من نمی گنجد، اما پدرِ در بسترِ شهید، معنا کرد گوشه ای از رمز و رازش را آن هنگام که به آسودگی جان به جان آفرین تسلیم کرد.

(حضور در منازل خانه ی شهدا، در آخرین شب سفر قم)
(پدر شهیدان کارکوب زاده در قم تشییع شد)
***
آقا! ما قدردان شماییم!
قدردانی دفتر مقام معظم رهبری از مردم شهر مقدس قم
متن اطلاعیه
***
آقا! بعد از رفتن شما! هوای قم سخت بارانی بو! از دلتنگی بود یا رحمت، فرقی نمی کرد! با چشمان ما همراه بود!

آقا! فردا عرفه است!
دعا کن دخترت را، که دلش سخت طوفانی است!
چهارشنبه 28 مهر 1389
نویسنده: شیخ معصومه |
طبقه بندی:اجتماعی، مذهبی،
نفر اول:
از مشهد میهمانمان بود.
به قول خودش عجیب بود که کسی ساکن مشهد باشد، روز ولادت امام رضا(ع) در قم باشد.
تسکینش بود کنار خواهر بودن در سالروز ولادت برادر و عیدی اش بود استقبال از نائب نسل برادر.
نفر دوم:
کسی را در سن او ندیده ام که این گونه از امام خمینی(قدس) صحبت کند، حسی است از جنس نزدیکی و دوری، به جستجوی گمشده ای که بوی خمینی می دهد، می آمد به استقبال...
نفر سوم:
شور و شادی اش را می شد در چشمانش خواند.
نفر چهارم:
شیخ معصومه!
چهار نفری برای استقبال راه افتادیم.
دلمان می خواست هر که را که می بینیم، در راه استقبال باشد، و دلمان مراد می گرفت با دیدن مسیری که می رفتند.
نفر دوم گفت که هر کس 5 صلوات نذر مادر آقا امام زمان(عج) کند، امام خامنه ای را خواهد دید!
نفر چهارم بودم و تشنه ی ثبت تصاویری که با شما به اشتراک گذاشته ام آن ها.
موج بود، موج شوق، موج عشق، موج ولایت مداری...
نفر اول مان عیدی اش را از امام رضا(ع) در قم گرفت و نذرش پذیرفته شد...
و هر که نذرش برآورده شده بود، چشمانش بارانی بود، و دلش روشن، و مشامش سرشار از بوی ولایت...
و چه عیدی ای از این بالاتر برای اهل قم...
چهارشنبه 21 مهر 1389
نویسنده: شیخ معصومه |
طبقه بندی:مذهبی، اجتماعی،
می شود دور بود از هم، اما نزدیک! دوری
اش را کیلومتر شماره می اندازد و نزدیکی اش را دل.
می شود متفاوت بود، اما یکسان! تفاوتش را
زبان می سازد و یکسانی اش را سخنی برخواسته از عقاید مشترک.
می شود از پدر و مادری متفاوت بود، اما برادر!
تفاوتش، نسل ها را بسازد و برادری اش را ایمان.
این است حکایت ما و لبنان، حکایت نزدیکی
مان، حکایت برادری مان، حکایت دوستی مان، حکایت حمایت مان، حکایت شعارهای مشترک مان،
حکایت عقاید دینی مان.

مردم لبنان، ولی فقیه را می شناسند که
کیست، بصیرت را می دانند که چیست. انقلاب ریشه دوانده در دلشان، میوه های درختش را
می توان دید، اگر بتوان در پس غبارهای فتنه، چشم گشود. میوه اش شیرین است و می
توان شیرینی اش را با تمام وجود احساس کرد وقتی از احساس برادر ایمانی مان در مورد
سفر رئیس جمهور ایران به لبنان می پرسند و او می گوید خوشحال است و در آرزوی سفر
ولی فقیه به کشورشان.

این یعنی من و او زیر یک پرچم هستیم، پرچم
اسلام است و ولی فقیه مان یکی است، حضرت ماه و آرزوی مان مشترک است و آن تحویل
پرچم انقلاب است به دست صاحب اصلی آن، هم او که در غیابش شکایت به درگاه خدا می
بریم.
اللهم انا نشکو الیک فقد نبینا، و غیبه
امامنا، و شده الزمان علینا و وقوع الفتن بنا، و تظاهر الاعداء علینا، و کثره
عدونا و قله عددنا، اللهم فافرج ذلک عنا بفتح منک تعجله، و نصر منک تعزه، و امام
عدل تظهره، اله الحق آمین.
ما تصویر سید حسن نصرالله را در
راهپیمایی به دست می گیریم و او تصویر حضرت ماه را. ما مرگ بر آمریکا می گویم و او
بر دهان استکبار می کوبد با استقبالش از نماینده ی کشور اسلامی مان. من و او تصویر
بوسه ی سید حسن بر شانه ی ماه را بارها و بارها در چشمان مان قاب می گیریم و وحدت
را زمزمه می کنیم و می دانیم که نصر نزدیک است.

ما به انتظار می نشینیم و آنان که در
مقابله با تمام معیارهای مشترکمان قامت راست کرده اند نیز به انتظار بنشینند، آینده،
حقیقت را روشن خواهد کرد.
- تعداد کل صفحات : 5
- 1
- 2
- 3
- 4
- 5